|
در چنین عصری که دانش حاکم است عشق را کشتن دیوانگست درماندگیست شرمندگیست.
|
یه سری مطلب:۱-مانع پیشرفت دیگران نشید به این بهانه که دوسشون دارید
۲-اگه کسی از اولش به فکر جدایی بود از همون لحظه ولش کنید چون بعدا اتفاق بدی
براتون میوفته.
۳-هیچ کس خاص نیست همه(حتی خودم)ادعای خاص بودن می کنیم
۴-مطمئن بشید که درگیر یه بازیه مسخره نشدید.
چند وقت بود که نبودم نه من نه ساقی.حالا اومدم.حال و حوصله آپ کردن ندارم دیگه.
نمی دونم از کجا باید شروع کرد از اینکه ما معنیه عشقو نمی فهمیم.نمی فهمیم چون می خواهیم اونو اون طورکه می خوایم داشته باشیم می خوایم کنترلش کنیم.سخت در اشتباهیم.آیا چون عاشق شدیم باید خودمونو از بند چیزهای دیگه ای که تو وجودمونه رها کنیم گرچه من اینارو بند خطاب نمی کنم اینها قسمتی از وجود ماست.به ما یاد دادن عشق باید پاک باشه مگه عشق ناپاک هم داریم؟یعنی چی؟یه سری احمق واسه خودشون حرف زدن.یکی نیست بگه احمقا مگه عشق ناپاک میشه اصلا مگه میشه عشقو دسته بندی کرد.عشق یکی بیشتر نیست.حالا هر طور که میخوای عاشق شو عاشق خدا یا اشیا یا افراد.کی گفته که ما باید عشقو تغییر بدیم و فقط اون قسمتو برداریم که خودمون می پسندیم.عشق تو وجود کسی تجلی پیدا میکنه که یه انسانه با تمام معایب و محاسن ونیازهاش.خدایا اگر من در اشتباهم به من یه نشانه بده.عشق انرژی و نیروییه که باید انسانو تغییر بده.طبق عرف و سنت نباید عاشق شد.باید بر خلاف سنت عاشق شد.عشق همیشه سنت شکن بوده چرا باید عشق رو بشکنیم تا سنت ها حفظ بشه.این ها ذهنیات من بود.شاید برای خواننده ی این متن ارزشی نداشته باشه.
درباره اش فکر کن.
تمام.
واقعا آروم می شدم...ولی دیگه نشد که همچین اتفاقی بیافته.خوب نباید میافتاد.ولی من سعی کردم خودمو آروم کنم...تو روابطم با آدما خیلی ها فکر میکنن آدم خیلی شادی هستم...نمی دونم شاید باشم...ولی به قول صادق هدایت در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره آدمو می خوره.بذار این زخمای لعنتی تمام این بدن کذایی دوزخیمو بخورن تا روحم آزاد شه از این چهار دیواری.
چیزی بود که گذشت مثل تمام چیزایی که میگذره.حالا هر چه قد سخت بگذره
داستان یه پسره که تو سال ۶۰ سرباز بود اما چون جنگ بود و از مردن میترسید به اسم افسردگی نرفته بود جبهه...یه روز پنجشنبه که از پادگان مرخص شده بود و کنار خیابون منتظر تاکسی بود یه پیرمرد معلول رو دید که چون پول نداشت با تاکسی بره مجبور شده بود به سختی تا سر چهارراه بره تا مینی بوس سوار شه جلو رفت و گفت: پدر جون مسیر ما یکیه با هم سوار تاکسی میشیم و شما هم مهمون من. اما پیرمرد گله مندانه گفت:من فقیر نیستم جوان...پسر خجالت زده دست پیرمردو گرفت و گفت:قصدم بی ادبی نبود...دوست داشتم کنار شما باشم...حالا که شما نمی ایید من میام تا سوار مینی بوس بشم.پیرمرد خوشحال شد. همین طور که به ایستگاه نزدیک می شدن بدون مقدمه گفت:واسه چی اینقدر نگرانی پسرم؟تو حتی اگر جبهه هم بری به سلامت برمی گردی!
پسر هنوز از شنیدن این حرف شوکه بود که مینی بوس رسید و همه سوار شدن...چون دیگه جایی برای نشستن پیرمرد نبود خواستن از ماشین پیاده شن که راننده گفت:سرکار جون با پدرت بیا اینجاروی صندلی شاگرد من بشین،اون اگه نیم ساعتم سر پا بایسته طوری نمیشه ...تشکر کردنو برگشتن که بشینن که ناگهان دو تا جوون که بوی الکل دهانشون همه ماشینو پر کرده بود با پررویی تمام رفتنو روی صندلی نشستن وقتی هم با اعتراض راننده مواجه شدن با لحن بدی گفتن:مگه ما بچه زن بابا هستیم؟
پسر خواست باهاشون درگیر شه که پیرمرد جلوشو گرفت و گفت:گاهی اوقات شیطون ادمو هل میده جلو! پسر معنی حرفشو نفهمید ...پیاده شدنو چند دقیقه بعد مینی بوس بعدی رو سوار شدن...اواسط راه،راه بندون شد...به محل راه بندون که یه تصادف خونین بود رسیدن...یه شاخه تیر اهن از یه وانت سر خورده به قسمت عقب سقو ط کرده بود و مستقیم توی شیشه یه مینی بوس رفته و سروگردن دو مسافری رو که جای شاگرد راننده نشسته بودند له کرده بود یعنی همان دو جوون مست!
۱۵ روز بعد پسر به جبهه اعزام شد و تو دو سالی که تو منطقه بود حتی یه زخم برنداشت!
تو به تقدیر اعتقاد داری؟....بهتره داشته باشی!... اخه بعضی جاها بدجور ادمو از حیرت در می اره!!!
ناامیدی یعنی مازوخیسم و سادیسم.ناامیدی یعنی یه شکنجه گر نا مرد.
اما من دیگه نا امید نیستم چون می دونم حتما یه نفر هست که تو این دوزخ دوسم داره.
تو حدس بزن کیه....
من هیچ امیدی ندارم.زندگیم عبث شده و منم دیوونه.خیلی بودن که ادعا کردن همونی هستن که قرار بوده یه روز بیان پیشم ولی به جز آزردن من هیچ کار دیگه ای نکردن.
این آدما چند حالت بهشون دست داده:تردید دو دلی پشیمونی.
خوب البته حق دارن شاید فهمیدن اشتباه کردن ولی به چه قیمتی.....!
به همین سادگی!هیچ چیز خاصی اتفاق نیافتاد! فقط چشمامو باز کردم و دیدم که به قول زمینیا دیگه در "قید" حیات نیستم...سبک بودم و اونجا وایستاده بودم و دیگران رو نگاه می کردم...
چه ولوله ای به پا شده بود.یکی گوشی تلفنو گرفته بود دستش و میگفت:اره طفلی دختره جوون بوده... اره دیگه تصادف کرده....نه بابا جا به جا تموم کرده....نمی دونم چرا با شنیدن این حرفا پوزخندی گوشه لبم نقش بست.انگار همه چیز یه بازی یا یه شوخی بود...یه مسخره بازی برای سرگرمی.......
کم کم همه ارومتر شدن. من وایستاده بودم و جریاناتو نگاه می کردم.انگار یه فیلم جالبو تماشا میکنم... کارا رو غلتک افتاده بود و هر کی رفته بود پی کاری.....کم کم حوصله م سر می رفت .انگار وسط ذهنم یه اتوبان پر از فضای خالی کشیده شده بود...دلم پر از خالی شده بود.هیچ احساسی نبود فقط یه خلاء بزرگ............اما یواش یواش یه حس حسرت و غبطه به دیگران جاشو پر کرد. به کسایی که زنده بودن و می تونستن زندگی کنن حسودیم می شد دلم می خواست منم زندگی می کردم و جریانات تازه برام اتفاق می افتاد...اون حس حسرت پررنگ و پررنگ تر شد و تبدیل شد به یه حس پشیمونی عمیق.......اونقدر عمیق که پوست و گوشتمو رد می کرد و استخونامو می لرزوند.........چه چیز بزرگی رو از دست داده بودم!حق زنده بودن و زندگی کردن!...احساساتم مدام رنگ عوض می کردن...حالا جای اون حسرت و پشیمونی عمیقو یه یاس بزرگ و سرد گرفته بود. یه افسردگی حجیم............
از خواب پریدم!...خداوندا خواب بود!...من هنوز زنده ام...حق زندگی کردن دارم...مثل یه تشنه دم مرگ که به یه اقیانوس اب شیرین میرسه از جا پریدم....می خوام از فرصتم استفاده کنم...میخوام زندگی کنم....زنده باشم و از زندگیم لذت ببرم...خدایا ازت ممنونم که یه فرصت دوباره بهم دادی!
اینایی که گفتم تجربه ای بود که با همه وجودم لمسش کردم......راحت از کنارش نگذر!
تو زیاد میایی اینجا ولی سری به من نمی زنی...در حالی که داشتم به دوران بچگیم نگاه می کردم ولی در مورد اون ناشناس غرق فکر بودم صدای زنگدارو زیبای اونو شنیدم.
همون ناشناس.گفتم نمیدونم چرا آخه تو هیچ تلاشی نمی کنی تا به من نزدیک شی ولی باقی خاطراتم همش میان سراغم...یه لحظه احساس درد شدیدی تو چشای مرد دیدم.گفت من نباید بیام سراغت تو باید بیایی...گفت من همون خاطره ی گم شده ی توام...و بلند شد رفت گفتم نگفتی اسمت چیه
سرفه ای کردو گفت:....انسانیت...پسرم...انسانیت
وقتی دروغ داور هر ماجرا شود
وقتی هوا،هوای تنفس،هوای زیست
سر پوش مرگ بر سر صدها صدا شود
وقتی در انتظار یکی پاره استخوان
هنگامه ز جنبش دم ها به پا شود
وقتی به بوی سفره همسایه،مغز و عقل
بی اختیار معده شود،اشتها شود
وقتی که سوسمار صفت پیش افتاب
یک رنگ رنگها شود و رنگها شود
وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم
رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود
بگذار در بزرگی این منجلاب یاس
دنیای من به کوچکی "انزوا" شود
تلخه...اما حقیقت نابه...مثل یه فنجون قهوه تلخ..........
شاید تو بخوای توش شیر یا شکر بریزی...ولی مواظب باش......تو این بازار مکاره فقط یه جا شکر واقعی میفروشن..........پیدا کردن نشونیش سخته ولی شیرینی شکرش به سختیش می ارزه!