تبليغاتX
دوزخ و من
در چنین عصری که دانش حاکم است عشق را کشتن دیوانگست درماندگیست شرمندگیست.

چند وقت بود که نبودم نه من نه ساقی.حالا اومدم.حال و حوصله آپ کردن ندارم دیگه.

 

نمی دونم از کجا باید شروع کرد از اینکه ما معنیه عشقو نمی فهمیم.نمی فهمیم چون می خواهیم اونو اون طورکه می خوایم داشته باشیم می خوایم کنترلش کنیم.سخت در اشتباهیم.آیا چون عاشق شدیم باید خودمونو از بند چیزهای دیگه ای که تو وجودمونه رها کنیم گرچه من اینارو بند خطاب نمی کنم اینها قسمتی از وجود ماست.به ما یاد دادن عشق باید پاک باشه مگه عشق ناپاک هم داریم؟یعنی چی؟یه سری احمق واسه خودشون حرف زدن.یکی نیست بگه احمقا مگه عشق ناپاک میشه اصلا مگه میشه عشقو دسته بندی کرد.عشق یکی بیشتر نیست.حالا هر طور که میخوای عاشق شو عاشق خدا یا اشیا یا افراد.کی گفته که ما باید عشقو تغییر بدیم و فقط اون قسمتو برداریم که خودمون می پسندیم.عشق تو وجود کسی تجلی پیدا میکنه که یه انسانه با تمام معایب و محاسن ونیازهاش.خدایا اگر من در اشتباهم به من یه نشانه بده.عشق انرژی و نیروییه که باید انسانو تغییر بده.طبق عرف و سنت نباید عاشق شد.باید بر خلاف سنت عاشق شد.عشق همیشه سنت شکن بوده چرا باید عشق رو بشکنیم تا سنت ها حفظ بشه.این ها ذهنیات من بود.شاید برای خواننده ی این متن ارزشی نداشته باشه.

درباره اش فکر کن.

 

تمام.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:27  توسط هویت مجهول  | 

شاید به خودت بگی تو دوزخ مگه آرامش وجود داره اگه از من بپرسی میگم آره...اصلا معنی آرامش چیه آرامش یعنی به دور از مشغولیت ذهنی زندگی کردن آرامش یعنی بودن در کنار کسی که تو رو میفهمه...تو این دوزخ بزرگ تا حالا فقط یه نفر بوده که تونسته منو آروم کنه هر وقت از جایی ناراحت بودم هر وقت حالم گرفته بود آرومم می کرد با حرفاش با تون صداش با کلماتش.

واقعا آروم می شدم...ولی دیگه نشد که همچین اتفاقی بیافته.خوب نباید میافتاد.ولی من سعی کردم خودمو آروم کنم...تو روابطم با آدما خیلی ها فکر میکنن آدم خیلی شادی هستم...نمی دونم شاید باشم...ولی به قول صادق هدایت در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره آدمو می خوره.بذار این زخمای لعنتی تمام این بدن کذایی دوزخیمو بخورن تا روحم آزاد شه از این چهار دیواری.

چیزی بود که گذشت مثل تمام چیزایی که میگذره.حالا هر چه قد سخت بگذره

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 16:31  توسط هویت مجهول  | 

امروز یه جایی یه مطلبی خوندم که انقدر حرف واسه گفتن داشت که وادارم کرد دم امتحانی یه اپکی بکنم...البته با اجازه صاحبخونه...یا بهتر بگم صاحب این دوزخ زمینی!

داستان یه پسره که تو سال ۶۰ سرباز بود اما چون جنگ بود و از مردن میترسید به اسم افسردگی نرفته بود جبهه...یه روز پنجشنبه که از پادگان مرخص شده بود و کنار خیابون منتظر تاکسی بود یه پیرمرد معلول رو دید که چون پول نداشت با تاکسی بره مجبور شده بود به سختی تا سر چهارراه بره تا مینی بوس سوار شه جلو رفت و گفت: پدر جون مسیر ما یکیه با هم سوار تاکسی میشیم و شما هم مهمون من. اما پیرمرد گله مندانه گفت:من فقیر نیستم جوان...پسر خجالت زده دست پیرمردو گرفت و گفت:قصدم بی ادبی نبود...دوست داشتم کنار شما باشم...حالا که شما نمی ایید من میام تا سوار مینی بوس بشم.پیرمرد خوشحال شد. همین طور که به ایستگاه نزدیک می شدن بدون مقدمه گفت:واسه چی اینقدر نگرانی پسرم؟تو حتی اگر جبهه هم بری به سلامت برمی گردی!

پسر هنوز از شنیدن این حرف شوکه بود که مینی بوس رسید و همه سوار شدن...چون دیگه جایی برای نشستن پیرمرد نبود خواستن از ماشین پیاده شن که راننده گفت:سرکار جون با پدرت بیا اینجاروی صندلی شاگرد من بشین،اون اگه نیم ساعتم سر پا بایسته طوری نمیشه ...تشکر کردنو برگشتن که بشینن که ناگهان دو تا جوون که بوی الکل دهانشون همه ماشینو پر کرده بود با پررویی تمام رفتنو روی صندلی نشستن وقتی هم با اعتراض راننده مواجه شدن با لحن بدی گفتن:مگه ما بچه زن بابا هستیم؟

پسر خواست باهاشون درگیر شه که پیرمرد جلوشو گرفت و گفت:گاهی اوقات شیطون ادمو هل میده جلو! پسر معنی حرفشو نفهمید ...پیاده شدنو چند دقیقه بعد مینی بوس بعدی رو سوار شدن...اواسط راه،راه بندون شد...به محل راه بندون که یه تصادف خونین بود رسیدن...یه شاخه تیر اهن از یه وانت سر خورده به قسمت عقب سقو ط کرده بود و مستقیم توی شیشه یه مینی بوس رفته و سروگردن دو مسافری رو که جای شاگرد راننده نشسته بودند له کرده بود یعنی همان دو جوون مست!

۱۵ روز بعد پسر به جبهه اعزام شد و تو دو سالی که تو منطقه بود حتی یه زخم برنداشت!

تو به تقدیر اعتقاد داری؟....بهتره داشته باشی!... اخه بعضی جاها بدجور ادمو از حیرت در می اره!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 19:37  توسط ساقی  | 

تو دوزخ جای تمام خطا ها هست.بزرگترین خطای من ناامیدی من بود که فهمیدم ناامیدی یعنی مرگ یعنی از دست دادن لحظه.یعنی از دست دادن چیزایی که دورو برمون هستنو ما نمی بینیم.

ناامیدی یعنی مازوخیسم و سادیسم.ناامیدی یعنی یه شکنجه گر نا مرد.

اما من دیگه نا امید نیستم چون می دونم حتما یه نفر هست که تو این دوزخ دوسم داره.

تو حدس بزن کیه....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 17:2  توسط هویت مجهول  | 

خیلی وقت بود که به خودم سر نزده بودم.دارم دیوونه میشم یکی بهم گفت سراغش نرو خودش میاد سراغت خودش جور میشه ولی الان سال هاست که منتظرم ولی هنوز اون اتفاق خوب تو زندگیم نیافتاده.

من هیچ امیدی ندارم.زندگیم عبث شده و منم دیوونه.خیلی بودن که ادعا کردن همونی هستن که قرار بوده یه روز بیان پیشم ولی به جز آزردن من هیچ کار دیگه ای نکردن.

این آدما چند حالت بهشون دست داده:تردید دو دلی پشیمونی.

خوب البته حق دارن شاید فهمیدن اشتباه کردن ولی به چه قیمتی.....!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:26  توسط هویت مجهول  | 

و من مردم...

به همین سادگی!هیچ چیز خاصی اتفاق نیافتاد! فقط چشمامو باز کردم و دیدم که به قول زمینیا دیگه در "قید" حیات نیستم...سبک بودم و اونجا وایستاده بودم و دیگران رو نگاه می کردم...

چه ولوله ای به پا شده بود.یکی گوشی تلفنو گرفته بود دستش و میگفت:اره طفلی دختره جوون بوده... اره دیگه تصادف کرده....نه بابا جا به جا تموم کرده....نمی دونم چرا با شنیدن این حرفا پوزخندی گوشه لبم نقش بست.انگار همه چیز یه بازی یا یه شوخی بود...یه مسخره بازی برای سرگرمی.......

کم کم همه ارومتر شدن. من وایستاده بودم و جریاناتو نگاه می کردم.انگار یه فیلم جالبو تماشا میکنم... کارا رو غلتک افتاده بود و هر کی رفته بود پی کاری.....کم کم حوصله م سر می رفت .انگار وسط ذهنم یه اتوبان پر از فضای خالی کشیده شده بود...دلم پر از خالی شده بود.هیچ احساسی نبود فقط یه خلاء بزرگ............اما یواش یواش یه حس حسرت و غبطه به دیگران جاشو پر کرد. به کسایی که زنده بودن و می تونستن زندگی کنن حسودیم می شد دلم می خواست منم زندگی می کردم و جریانات تازه برام اتفاق می افتاد...اون حس حسرت پررنگ و پررنگ تر شد و تبدیل شد به یه حس پشیمونی عمیق.......اونقدر عمیق که پوست و گوشتمو رد می کرد و استخونامو می لرزوند.........چه چیز بزرگی رو از دست داده بودم!حق زنده بودن و زندگی کردن!...احساساتم مدام رنگ عوض می کردن...حالا جای اون حسرت و پشیمونی عمیقو یه یاس بزرگ و سرد گرفته بود. یه افسردگی حجیم............

از خواب پریدم!...خداوندا خواب بود!...من هنوز زنده ام...حق زندگی کردن دارم...مثل یه تشنه دم مرگ که به یه اقیانوس اب شیرین میرسه از جا پریدم....می خوام از فرصتم استفاده کنم...میخوام زندگی کنم....زنده باشم و از زندگیم لذت ببرم...خدایا ازت ممنونم که یه فرصت دوباره بهم دادی!

اینایی که گفتم تجربه ای بود که با همه وجودم لمسش کردم......راحت از کنارش نگذر!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 22:5  توسط ساقی  | 

گوشه ای از حیاط خلوت ذهنم...آه که چه زیباست این خاطرات...ولی یه خاطره داره ذهنمو داغون می کنه و اون خاطره ی که هیچ وقت یه یاد نمی یارم.خیلی از جاهای ذهنمو گشتم ولی نبود...نمی دونم چیه...اما اینجا یه نفر هست که می تونه بهم کمک کنه ولی اسمشو نمی دونم.اصلا نمی دونم از کجا اومده.وای که چقدر درد دارم سرم درد میکنه.

تو زیاد میایی اینجا ولی سری به من نمی زنی...در حالی که داشتم به دوران بچگیم نگاه می کردم ولی در مورد اون ناشناس غرق فکر بودم صدای زنگدارو زیبای اونو شنیدم.

همون ناشناس.گفتم نمیدونم چرا آخه تو هیچ تلاشی نمی کنی تا به من نزدیک شی ولی باقی خاطراتم همش میان سراغم...یه لحظه احساس درد شدیدی تو چشای مرد دیدم.گفت من نباید بیام سراغت تو باید بیایی...گفت من همون خاطره ی گم شده ی توام...و بلند شد رفت گفتم نگفتی اسمت چیه

سرفه ای کردو گفت:....انسانیت...پسرم...انسانیت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 19:55  توسط هویت مجهول  | 

وقتی که سیم حکم کند،زر خدا شود

وقتی دروغ داور هر ماجرا شود

وقتی هوا،هوای تنفس،هوای زیست

                                                        سر پوش مرگ بر سر صدها صدا شود

وقتی در انتظار یکی پاره استخوان

هنگامه ز جنبش دم ها به پا شود

وقتی به بوی سفره همسایه،مغز و عقل

                                                       بی اختیار معده شود،اشتها شود

وقتی که سوسمار صفت پیش افتاب

یک رنگ رنگها شود و رنگها شود

وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم

                                                    رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود

بگذار در بزرگی این منجلاب یاس

دنیای من به کوچکی "انزوا" شود

 

تلخه...اما حقیقت نابه...مثل یه فنجون قهوه تلخ..........

شاید تو بخوای توش شیر یا شکر بریزی...ولی مواظب باش......تو این بازار مکاره فقط یه جا شکر واقعی میفروشن..........پیدا کردن نشونیش سخته ولی شیرینی شکرش به سختیش می ارزه! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 18:1  توسط ساقی  | 

روی تخت دراز کشیده بود.تو نگاه اول نمی شد تشخیص داد کسی اونجا خوابیده.بدن نحیفش انگار با تخت یکی شده بود همه چیز سفید بود موهاش،پوست صورتش،ملافه،دیوارا،سکوت توی اتاق...همه چیز سفید و مهتابی بود...حتی خلاءی که لحظه به لحظه حجیم تر می شد...ولی نه چشماش،...چشماش سیاه بود رنگ شب! طوری که اگه توشون زل می زدی حس می کردی تو یکی از سیاه چاله های فضایی دفن شدی. نگاش به اسمون بود طوری زل زده بود به اسمون که انگار چیز جدیدی توش پیدا کرده ولی اون نگاه نگاه یه منتظر خسته بود... میدونست که می یاد... بهش گفته بودن که خیلی زود می یاد ...

فضای اتاق سرد وسردتر می شد سردتر از اونی که بشه تحملش کرد اینجا،این اتاق، اخر دنیا بود...انگار یه حس سرد و خیس زیر پوستش دوید نه یه دست سرد رفته بود زیر پوست انگشتای پاهاش و کم کم بالا می اومد دونه به دونه سلول ها رو پشت سر می ذاشت و هر سلولی که ازش رد می شد برای همیشه خاموش می شد کم کم بالاتر اومد. رسیده بود به قلبش ولی قلبش مقاومت می کرد اخه گرمترین جای بدنش بود...حس سرد کوتاه نمی اومد نزدیک چشماش بود چشماش مثل دو تا شمع که بخوان اخرین جرقه هاشونو با قدرت پرتاب کنن دو دو میزدن کم کم همه چیز داشت تموم می شد یهو یه جرقه بزرگ از چشماش فوران کرد وبعد..........دیگه نوری توشون پیدا نبود و این درست همون لحظه ای بود که قلبشم اخرین فریادشو با قدرت زد و ساکت شد.

حالا بزرگ شده بود اونقدر بزرگ که تمام فضای اتاقو پر کرده بود انگار اون خلاء فقط با حجم اون پر می شد....به پشت سرش نگاه کرد تنها چیزی که ازش به جا مونده بود یه کالبد منجمد بود می شناختش ولی حقیقت وجودش،"خودش" بود همونی که اتاقو پر کرده بود اون جسم مفلوک فقط یه بعد کوچولو از این حقیقت بود نگاش کرد هیچ دلبستگی ای بهش نداشت یکی صداش می کرد همون دست سرد و خیس...دستاشو دراز کرد و اون دستای سردو با لذت گرفت............

حالا اون اونقدر بزرگ شده بود که حتی میتونست همه اسمونو پر کنه...........

                         جز زنگ های مرگ که در گوش زندگی ست

                                                          از کاروان رفته صدایی نمی رسد.......

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:30  توسط ساقی  | 

خیلی وقت بود با خودم تنها نبودم به همین خاطر به یه حیوون تبدیل شده بودم تو تنهایی به عمق خودم نفوذ کردم لایه های کثافت و لجنو با مشقت رد کردم خیلی سخت بود وقتی داشتم اون لایه ها رو رد میکردم یه صدای مبهمی می شنیدم انگار که قبلا هم این صدا رو شنیده بودم ولی نمی فهمیدم چی میگه در حین نفوذ به خودمم نمی فهمیدم چی میگه ولی در عوض صداهای بلند و رسایی می شنیدم که منو به کارایی که می کردم تشویق می کردن...وقتی لایه ی آخرو رد می کردم یکی بهم گفت اگه بری اونجا دیگه بر نمیگردی منم بی توجه وارد شدم یه جای سرد بو دیواراش شبیه سیاه چال بود

یه بوی بدی میومد حس خوبی نداشتم ولی انگار قبلا هم اونجا بودم.انگار هزار سال اونجا زندگی کردم راهروهای سرد و نمناکو رد می کردم اون صدای مبهمو بازم شنیدم رفتم به سمت صدا....اونجا از همه جا سرد تر بود.

یکی گفت زندانبان اومدی...تعجب کردم من که زندانبان نبودم.گفت بیا جلو میخوام یه چیزی بگم.

صداش همون صدا بود مبهم.ولی اینجا میفهمیدم چی میگه:خسته ام زندانبان.گفتم برای چی به من میگی زندان بان....چون زندانبانی.چشماش سو نداشت بدنش ضعیف بود گفتم تو کی هستی...گفت خیلی خسته ام میخام بخوابم...گفتم کی هستی گفت یه ذره بهم نگاه کن میفهمی.

خودم بودم خود خودم...گفتم تو دروغ میگی تو من نیستی اون گفت نه تو من نیستی.الان سالیان درازیه منو اینجا زندانی کردی و به عنوان اینکه منی هر کاری میکنی اگه من نباشم تو هم نیستی من یه روح خسته ام...میخام بخوابم.وقتی اون خوابید منم خوابیدم و دگه ار اونجا بیرون نیومدم...سه چهار روز دیگه چون گندیدم بردنم دفنم کردن.

پایان یک زندگی:از خاطرات یک انسان


پ.ن:این مال خودم بود.و به این حقیقت نائل شدم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 17:25  توسط هویت مجهول  |